این وبلاگ هر روز با مطالب خواندنی آپدیت می شود -

بیایید سوم شهریور را بخاطر ایستادگی و شهادت سه سرباز سرافراز ایرانی ، در مقابل قوای تا بن دندان مسلح روس در سوم شهریور 1320 "روز جلفا " نام گذاری نماییم

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

حکایتی از بهلول دیوانه !!....

مآورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

چقدر راحت میشود زورگو بود!!!... ، اثر آنتوان چخوف

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد..
شما دو ماه براي من كار كرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

سه تعطيلي .. . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد..
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها .......
ادامه این داستان را همینجا بخوانید

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

سخن روز

به ياد داشته باش هركه را كه می‌بينی از چيزی می‌هراسد، چيزی را دوست می‌دارد و چيزی را از دست داده است. /
 اچ. جكسن براون جونيور

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

برای .........

يه اسبه زنگ ميزنه سيرک ميگه با مدير سيرک کار دارم.
 گوشي رو ميدن به مدير سيرک
 اسبه بهش ميگه :  آقا من کار ميخوام.
مديره ميگه کار نيست؛ اسبه همين طور اصرار مي کنه!
مدير هم انکار تا آخرش مديره ميگه :  کشتيمون حالا چه کار بلدي؟
اسبه ميگه :

 احمق دارم باهات حرف ميزنم!

کامیون حمل زباله

 روزی من با یک تاکسی در یک شهر غریب به جایی مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد. بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم: ((قانون کامیون حمل زباله.))
 او توضیح داد : که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.)) زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست

پمپ بنزین جنب ترمینال از کلنگ زنی تاامروز

سخن روز
ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز ، شک هایت را باور نکن
 و هیچگاه به باورهایت شک نکن ، زندگی شگفت انگیز است ، فقط در
 صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی
مراسم کلنگ زنی پمپ بنزین جنب ترمینال 1/7/1388
تقریباً آماده بهره برداری...بزودی 11/10/1389
چه میشد تمام کارها با این سرعت به بهره برداری میرسید

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

سه راهی خوی به هادیشهر و جلفا وصل میشود

در اثر پیگیری های نماینده محترم شهرستانهای مرند – جلفا جناب آقای سازدار و همکاری های صمیمانه وزیر محترم راه و ترابری ، راه سه راهی خوی به شهرستان جلفا بزودی به اتمام می رسد . لازم به توضیح است که این راه که آذر بایجان غربی (خوی) را با کوتاهترین فاصله به هادیشهر و جلفا وصل میکند یکی از شریانهای حیاتی برای شهرستان جلفا میباشد که مثل اغلب طرح های بزرگ این شهرستان بعلل نا معلومی در پیچ وخم های اداری گرفتار شده بود و تقریباً از پیروزی انقلاب اسلامی در دست ساخت بوده و بنظر میرسد هزینه کلانی در این طرح حیف و میل شده است  ولی به امید خدا در اثر تلاشهای نماینده محترم بزودی بطور کامل مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت و برگ زرینی از نظر ما مردم شهرستان جلفا بنام دولت کار و تلاش ، به ثبت خواهد رسید . و ما مردم شهرستان بخاطر این توجه و تلاش از وزیر راه و نماینده محترم مجلس شورای اسلامی ممنون و متشکر هستیم .

داستان جاشوا بل، ويلون‌نوازی در مترو

در يک سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون کرد.
اين مرد در عرض 45 دقيقه، شش قطعه ازبهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر کارهاي‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش کاست و چند ثانيه‌اي توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
يک دقيقه بعد، ويلون‌زن اولين انعام خود را دريافت کرد. خانمي بي‌آنکه توقف کند يک اسکناس يک دلاري به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقيقه بعد، مردي در حاليکه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تکيه داد، ولي ناگاهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسي که بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌اي بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه مي ‌برد. کودک يک لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشيد وکودک در حاليکه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، اين صحنه، توسط چندين کودک ديگرنيز به همان ترتيب تکرار شد، و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت 45 دقيقه‌اي که ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندکي توقف کردند. بيست نفر انعام دادند، بي‌آنکه مکثي کرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد. وقتيکه ويلون‌زن از نواختن دست کشيد و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسي متوجه شد. نه کسي تشويق کرد، ونه کسي او را شناخت.
هيچکس نمي‌دانست که اين ويلون‌زن همان(جاشوا بل) يکي از بهترين موسيقيدانان جهان است، و نوازنده‌ي يکي از پيچيده‌ترين فطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار، مي‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يکي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامه‌اي اجرا کرده بود که تمام بليط هايش پيش‌فروش شده بود، وقيمت متوسط هر بليط يکصد دلار بود.
اين يک داستان حقيقي است،نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن‌پست ترتيب داده شده بود، وبخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الوويت ‌هاي مردم بود.
نکته ها:
آيا ما در شرايط معمولي وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زيبايي هستيم؟ لحظه‌اي براي قدر‌داني از آن توقف مي‌کنيم؟ آيا نبوغ و شگرد ها را در يک شرايط غير منتظره مي‌توانيم شناسايي کنيم؟
يکي از نتايج ممکن اين آزمايش مي تواند اين باشد، اگر ما لحظه‌اي فارغ نيستيم که توقف کنيم و به يکي از بهترين موسيقيدانان جهان که در حال نواختن يکي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون است، گوش فرا دهيم، چه چيز هاي ديگري را داريم از دست مي دهيم؟

شرمنده

مرد عربی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.
‏باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: «حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.»
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ي جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد عرب با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد عرب با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
‏مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: «من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام. نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.»
مرد عرب به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
‏مرد عرب متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: «صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.» باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
‏مرد عرب گفت: «تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي.»
‏باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: «چرا باید این کار را انجام دهم؟»
«چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.»
باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد.

برگرفته از كتاب:لش لايتنر، نوربرت؛ بال‌هايي براي پرواز؛

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

بهشت - می فروشم

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت :  بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت :  بهشت می سازم.همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت :  آن را می فروشی؟!
بهلول گفت :  می فروشم.- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت :  من آن را می خرم.بهلول صد دینار را گرفت و گفت: - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:  این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و
گفت :  یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت :  به تو نمی فروشم.

هارون گفت :  اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت : - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید :  چرا؟
بهلول گفت :  زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

نرخ کرایه سواری بین شهری مرند - جلفا هادیشهر هم اعلام شد

زماني كه انسان به دنبال شخصي راه بيفتد، از دنبال كردن حقيقت دست برداشته است
(کریشنامورتی)
نرخ کرایه سواری بین شهری شهرستان مرندمصوب کمیته حمل ونقل بر اساس دستور العمل ابلاغی اعلام شد:

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

مدير عامل جديد سازمان منطقه آزاد ارس منصوب شد

نه چندان درشتي كن كه از تو سير شوند و نه چندان نرمي كه بر تو دلير گردند
(سعدی)
با حکم معاون رييس جمهور و دبير شوراى هماهنگى مناطق آزاد و ويژه اقتصادى، مدير عامل جديد سازمان منطقه آزاد ارس منصوب شد.
به گزارش روابط عمومي و امور بین الملل سازمان منطقه آزاد ارس به نقل از سایت مرکز امور مناطق آزاد و ويژه اقتصادي؛ بر اساس حکمي از سوي مهندس حميد بقايى دبير شوراى هماهنگى مناطق آزاد و ويژه اقتصادى، عليرضا مقيمي، به عنوان رئيس هيئت مديره و مدير عامل منطقه آزاد ارس منصوب و جايگزين عباس رنجبر شد.
در بخشي از اين حکم آمده است:به منظور تدوين و اجراي برنامه هاي کارا و اثر بخش باهدف بهره گيري از تمام ظرفيت ها، و قابليت هاي و استفاده از تجارب ساير مناطق آزاد، در زمره اهم اموري است که انتظار مي رود در راس اولويت هاي کاري قرار گيرد.
با تبریک به مدیر عامل جدید سازمان منطقه آزاد ارس ،امید است که از این پس پیشرفت کارها در منطقه آزاد سرعت بیشتری بگیرد . منطقه آزاد جلفا نیز مانند سایر مناطق آزاد فعالیت اصلی خودش را شروع بکند ، باند بازی و فامیل گرایی با درایت مدیر عامل جدید جمع شود و استخدامها با نظارت مستقیم ایشان صورت گیرد. تا افرادی که کارایی بیشتری دارند بکار گمارده شوند . بهر حال امید که مدیر عامل جدید بتواند با اهداف دولت کریمه جمهوری اسلامی ایران در این نقطه مرزی که رقیبان در کشور های همسایه به شدت در حال فعالیت هستند . همراه و همگام باشد .

سه پرسش سقراط

متن زیبا امیدوارم مورد توجه بزرگانی قرار بگیرد که با حرفهای پوچ و بی اساس اطرافیان مغرض موجبات دردسر افراد فعال و دلسوز را فراهم می نمایند .
هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي از
شاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد: "
لحظه اي صبر کن . قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.
حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"
سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي"

و جعلنا من بین ..........

خدا یا ، مارا زمره کسانی قرار بده که ذکر نامت قلبهایشان را آرامش می بخشد ، نه از کسانی که آیه بالا شامل حالشان میشود ....
خدایا ، جمعه مخصوص آقاست .. چشمانمان را با ظهورش منور بفرما ....آمین یارب العالمین
برای عکس بزرگتر زوی همین لینک کلیک کنید

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

پایین آمدن ازکوه با برفچرخه

هر ساله با شروع فصل زمستان و بارش برف، بازار ورزش های برفی و برف بازی هم حسابی گرم می شود. نظرتان درباره سر خوردن روی برف با این برفچرخه یا دوچرخه برفی چیست؟ این وسیله با نمک بر اساس اختراع سال ۱۹۴۹ یک طراح استرالیایی ساخته شده است و یکی از رکورد داران کتاب گینس هم هست. البته از ما می شنوید، قبل از امتحان این اسکی جالب در کوه های آلپ یا دامنه های زاگرس، اول کمی جلوی خانه تان به تمرین بپردازید تا شانس زنده ماندن تان بیشتر شود!!
این دوچرخه برفی برای حرکت از دو تیغه اسکی بلند در جلو و عقب (به جای چرخ ها) بهره می گیرد. همچنین دو تیغه پوشیدنی که زیر پا چفت می شوند وظیفه هل دادن و به حرکت در آوردن دوچرخه برفی با نیروی انسان را بر عهده دارند. البته امکان افزودن پدال هایی جهت تعادل بیشتر برای افراد تازه کار یا کودکان را هم داریم.
به نظر می رسد شیوه هدایتی و نحوه قرار گیری تیغه ها هم به خوبی حس امنیت و بالانس را به شما می دهد. شرکت سازنده این برفچرخه استحکام، پایداری و تعادل آن را در تمامی محیط های برف، یخ و یخ آب تضمین کرده و تست های لازم را هم انجام داده. اگر خواهان زمستانی پر از شادی و لحظات خوب هستید، دوچرخه برفی ابزار کاملا مناسبی است، فقط باید کمی سر کیسه را شل کرده و ۱۹۵۰ دلار ناقابل هزینه کنید. در کنارش باید جرات سوار شدن و پایین امدن از کوه با آن را هم داشته باشید.
نارنجی  
گیزمودو  سایت شرکت سازنده